به مناسبت شب یلدا: روشن‌روانِ عاشق از تیره‌شب ننالد، داند که صبح گردد روزی شبِ شبانان

زیاد به مناسبتها نمی‌پردازم. امشب که شب یلداست را همه تبریک می‌گفتند، ولی من می‌گفتم امیدوارم شبهای یلدا و دراز زندگیتان به شادی و آسانی صبح شود. چون شب تاریک و طولانی که تبریک ندارد. دمیدن صبحش و پیروزی بر اهریمنِ شب را باید تبریک گفت. همینطوری که در ذهنم با پیروزی صبح بر شب بازی می‌کردم مثل همیشه سعدی الهامبخش شد به این بیت زیبا از این غزل شاهکار که من بازها بیتهایش را به مناسبتهای مختلف به کار برده‌ام:

«روشن‌روانِ عاشق از تیره‌شب ننالد؛ دانَد که صبح گردد روزی شبِ شبانان»

با امید اینکه همه شبهای سیاه مالی و شخصی زندگیهایمان صبح شود، برویم با این غزل سعدی شب یلدا را کوتاه کنیم:

خفته خبر ندارد سر بر کنار جانان؛ کاین شب دراز باشد بر چشم پاسبانان

بر عقل من بخندی گر در غمش بگریم؛ کاین کارهای مشکل افتد به کاردانان

دلداده را ملامت گفتن چه سود دارد؟؛ باید که این نصیحت کردن به دلستانان

دامن ز پای برگیر ای خوبرویِ خوشرو؛ تا دامنت نگیرد دستِ خدای‌خوانان

من تَرکِ مهرِ اینان در خود نمی‌شناسم؛ بگذار تا بیاید بر من جفای آنان

روشن‌روانِ عاشق از تیره‌شب ننالد؛ دانَد که روز گردد روزی شبِ شبانان

باور مکن که من دست از دامنت بدارم؛ شمشیر نگسلاند پیوند مهربانان

چشم از تو برنگیرم ور می‌کشد رقیبم؛ مشتاقِ گل بسازد با خوی باغبانان

من اختیار خود را تسلیم عشق کردم؛ همچون زمام اشتر بر دست ساربانان

شِکَرفروش مصری حال مگس چه داند؟؛ این دست شوق بر سر، وان آستین‌فشانان

شاید که آستینت بر سر زنند سعدی؛ تا چون مگس نگردی گِرد شکردهانان